قدم بزنم واسه همین هم مثل همه شبای بارونی رفتم زیر بارون قدم زدم
رفتم کنار ساحل چون پاتوق همیشگیمه همیشه روی یه نیمکت می شینم
نیمکتیه که از بچگیم همونجا بوده وقتی رسیدم به اون نیمکت دیدم یکی
نشسته یه دختر خانوم بود زیر بارون رو به دریا نشسته بود نمیدونم چرا
ساعت یک نصف شب اومده بود اونجا ولی بعد از چند دقیقه سیگارشو
بیرون اورد و روشنش کرد منم رفتم روی اون یکی صندلی نشستم
دیگه بهش خیره نشدم و چشامو بستم و سرمو رو به اسمون کردم و
از این که قطرات بارون به صورتم می خورد لذت می بردم یهو یه صدای اومد
که می گفت سلام من صورتمو چرخوندم دیدم همون دخترست
منم سلام کردم بهم گفت اسمت چیه منم اسممو گفتم گفت چرا توی
این بارون اومدی بیرون گفتم عادت همیشگی ازش پرسیدم خودت چرا اومدی
نمیدونم به چی لبخند میزدولی گفت منم عادت همیشگیه بعد اسمشو گفت
و این که تازه اومدن به اینجا و همسایه جدیدن خونشون دو خونه اون ورتر از
خونه ی ماست و مثل خونه ی ما به دریا نزدیکه بعد صدای اومد که می گفت
دخترم بیا بریم خونه مادرش بود دنبال دخترش اومده بود با یه چتر به دست
از اون نیمکت بلند شد اومد طرفم تا ازم خداحافظی کنه به چشمام
ذل زد وقتی چشماشو دیدم سریع نگاهمو از رو چشاش گرفتم دوباره با اون
چشمای آبیش بهم خیره شد و گفت میدونم اون نیمکت همیشگی تو
چون اسمت روش نوشته واسه همین اسمتو پرسیدم
گفت می خوام اون نیمکتو باهات شریک بشم...بعد
خداحافظی کردو رفت ..
برچسب:
نویسنده: رضا حیدریان